خرید بک لینک

یادم باشد:

اگر روزی دلم گرفت یادم باشد: که خدا با من است... که فرشته ها برایم دعا می کنند... که ستاره ها شب را برایم روشن خواهند کرد... یادم باشد: که قاصدکی در راه است... که بهار نزدیک است... که روز آینده منتظرم می ماند... که من راه رفتن میدانم و دویدن و جاده ها قدم هایم را شماره خواهند کرد. اگر روزی دلم گرفت یادم باشد: که خدای من این جاست.همین نزدیکی ها... و من تنها نیستم...

برچسب: نویسنده: آرتمیس کریمیان تاريخ: دوشنبه 23 شهريور 1405 ساعت: 3:55

میگن دخترا عزیز دوردونه بابان...میگن دخترا بابایی ان... آره منم عزیز دوردونه بابام بودم؛ منم بابایی بودم...اما اصن تو این فکر نبودم ک قراره ب این زودیتکیه گاهمو "پشت و پناهمو"عزیزم رو، بابامو از دست بدم...باورش، درکش، تحملش خیلی برام سختههنوز که هنوزه نتونستم فراموشش کنم برای یه دختر که عزیز باباست اینکه لحظه جون دادن پدرشبالاسرش باشه، دستاش تو دستش باشه اما...نتونه هیچکاری براش بکنه خیلی دردناکه..حالم و احساساتم با گفتن کلمات بیان نمیشه،دردی ک کشیدم و میکشم...برای گفتنش کلمات هم کمن خیلی کم...ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آرتمیس کریمیان تاريخ: دوشنبه 23 شهريور 1405 ساعت: 3:55

روزی تصمیم گرفتم که دیگر همه چیز را رها کنم .
شغلم را........دوستانم را.........زندگی, ام را !
به جنگلی رفتم تا برای آخرین بار با خدا صحبت کنم .
به خدا گفتم : آیا می توانی دلیلی برای ادامه زندگی, برایم بیاوری ؟
و جواب او مرا شگفت زده کرد.
او گفت : آیا درخت سرخس و بامبو را می بینی؟
پاسخ دادم : بلی .
فرمود :

بقیه در ادامه مطلب...

برچسب: نویسنده: آرتمیس کریمیان تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 17:03

برچسب: نویسنده: آرتمیس کریمیان تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 17:03

اگر روزی دلم گرفت یادم باشد: که خدا با من است... که فرشته ها برایم دعا می کنند... که ستاره ها شب را برایم روشن خواهند کرد... یادم باشد: که قاصدکی در راه است... که بهار نزدیک است... که فردا منتظادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آرتمیس کریمیان تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 17:03

خدایا, کمکم کن تا درهایی که به سویم میگشایی ندانسته نبندم

و درهایی که به رویم میبندی به اصرار نگشایم . . .

.

برچسب: نویسنده: آرتمیس کریمیان تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 17:03

واحد اندازه گیری دلشوره ی مادرها:
.
.
.
.
.
.
.
آیت الکرسی برثانیه!!

برچسب: نویسنده: آرتمیس کریمیان تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 17:03

خداوندا تو خیلی بزرگی و من خیلی کوچک


ولی جالب اینجاست که ....


تو به این بزرگی من کوچک را فراموش نمیکنی ؛


ولی من به این کوچکی تو را فراموش کرده ام . . .

برچسب: نویسنده: آرتمیس کریمیان تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 17:03

مـن مثــل ایـن گـداهـا نیستــم !! ڪـه زنگ تمـام خـانـه هــاے ڪوچـه را مــــے زنــد ، تـا شایــد یڪــــے در را بـاز ڪنــد . مـن فقـط درب خانـۀ خودت بست نشستــه ام .. مهربــان پـروردگــار مـن " ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آرتمیس کریمیان تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 17:03

زندگی, میکنم, ... حتی اگر بهترین هایم را از دست بدهم!!! چون این زندگی, کردن است که بهترین های دیگر را برایم میسازد بگذار هر چه از دست میرودبرود؛ من آن را میخواهم که به التماس آلوده نباشد، حتی زندگی, را .

- ارنستو چگوارا

برچسب: نویسنده: آرتمیس کریمیان تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 17:03

وقتی با خدا گل يا پوچ بازی می کنی نترس، تو برنده ای!


آخه خدا همیشه دو تا دستش پره...

برچسب: نویسنده: آرتمیس کریمیان تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 17:03

میگن دخترا عزیز دوردونه بابان...میگن دخترا بابایی ان...آره منم عزیز دوردونه بابام بودم؛ منم بابایی بودم...اما اصن تو این فکر نبودم ک قراره ب این زودیتکیه گاهمو "پشت و پناهمو"عزیزم رو، بابامو از دست بدادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آرتمیس کریمیان تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 17:03


گفتم خدایا از همه دلگیرم.
گفت:حتی من؟!
گفتم خدایا چقدر دوری؟!
گفت:تو یا من؟
گفتم خدایا تنهاترینم!
گفت:پس من؟!
گفتم خدایا کمک خواستم!
گفت:از غیر من؟!
گفتم خدایا دوستت دارم!
گفت:بیش از من؟!

تاسیس وبلاگ 1394/04/07

برچسب: نویسنده: آرتمیس کریمیان تاريخ: سه شنبه 1 اسفند 1396 ساعت: 0:17

صفحه بندی